باز کردن منو اصلی

ويکی شيعه β

اعتقادات شیعه
‌خداشناسی
توحید توحید ذاتی • توحید صفاتی • توحید افعالی • توحید عبادی • صفات ذات و صفات فعل
فروع توسل • شفاعت • تبرک
عدل (افعال الهی)
حُسن و قُبح • بداء • امر بین الامرین
نبوت
خاتمیتپیامبر اسلام  • اعجاز • عدم تحریف قرآن
امامت
باورها عصمت • ولایت تكوینی • علم غیب • خلیفة الله • غیبتمهدویتانتظار فرجظهور • رجعت
امامان
معاد
برزخ • معاد جسمانی • حشر • صراط • تطایر کتب • میزان
مسائل برجسته
اهل بیت • چهارده معصوم • تقیه • مرجعیت

تناسخ، اصطلاحی در کلام و فلسفه و عرفان به معنای انتقال روح از جسمی به جسم دیگر پس از مرگش و بازگشت دوباره آن به دنیا است. تنها وجه اشتراک میان معتقدان به تناسخ، عقیده به انتقال روح از جسمی به جسم دیگر است، اما درباره علت و نوع و سرانجامِ تناسخ عقیدۀ واحدی وجود ندارد.

به ظاهر، ریشه اعتقاد به تناسخ شبه قاره هند است و از آنجا به سایر فرهنگ‌ها نیز سرایت کرده است. این باور با آموزه‌های ادیان آسمانی سازش ندارد و دلایل فراوانی بر نادرستی آن ارائه شده است.

امام رضا علیه‌السلام: مَنْ قَالَ بِالتَّنَاسُخِ فَهُوَ کافِرٌ بِاللَّهِ الْعَظِیمِ مُکذِّبٌ بِالْجَنَّةِ وَ النَّارِ
“هرکس معتقد به تناسخ باشد به خدای بزرگ کافر شده و بهشت و جهنم را تکذیب کرده است.»

امام صادق علیه‌السلام: انَّ أَصْحَابَ التَّنَاسُخِ قَدْ خَلَّفُوا وَرَاءَهُمْ مِنْهَاجَ الدِّینِ وَ زَینُوا لِأَنْفُسِهِمُ الضَّلَالاتِ
“معتقدین به تناسخ راه دین را رها کرده و گمراهی‌ها را برای خود زینت داده‌اند.»

بحارالانوار، ج۴، ص۳۲۱.

محتویات

واژه شناسی

این لغت از ریشۀ نَسَخَ به معنای برداشتن چیزی و گذاشتن چیز دیگری به جای آن یا تغییر دادن چیزی به چیز دیگر گرفته شده است، مثل «نَسَخت الشمسُ الظلَّ» (خورشید جای سایه را گرفت).

واژه «نسخ» در اصطلاح فقه عبارت است از این که حکمی در شریعت به وسیله حکم دیگر برطرف شود و حکم دوم جایگزین حکم اول شود.

تناسخ در اصطلاح مورد نظر در این مقاله به این معناست که آنگاه که انسان میمیرد، روح او به جای انتقال به عالم آخرت، باز به این جهان برمی‌گردد و در این بازگشت، نفس برای خود بدنی لازم دارد که با آن بدن به زندگی مادی خود ادامه دهد و این بدن جدید، گاهی نبات است، و گاهی حیوان است، و‌گاه انسان.


علل رواج باور به تناسخ

عقیده به انتقال روح از یک فرد به بدن دیگر در تاریخ بشر سابقۀ دیرینه دارد (چه آنان که روح را مجرد می‌دانند و چه آنان که روح را جزئی مادّی محسوب می‌کنند) و حضور آن را از اساطیر تا حکایات عامیانه و از کتب دینی تا ادبیات و شعر و علوم نظری می‌توان مشاهده کرد.

غالباً کسانی که تجزیه و تحلیل درستی از معاد نداشتند به این اصل پناه بردند، با این توجیه که تناسخ، اصل عدالت در باب کیفر و پاداش را تأمین می‌کند. مثلاً کسانی صلبیاکه در زندگی دیرینه خود درستکار و پاکدامن بودهاند، بار دیگر به این جهان باز می‌گردند و از زندگی مرفه و دور از غم و ناراحتی (به عنوان پاداش) برخوردار می‌شوند، برعکس، آن گروه که در زندگی پیشین خود تجاوزکار و ستمگر بودهاند، برای کیفر، به زندگی پستتر باز می‌گردند. و در نتیجه، اگر امروز گروهی را مرفه، و گروه دیگر را گرسنه و برهنه یا بیمار میبینیم، این به خاطر نتیجه اعمال پیشین آنها است که به این صورت تجلی کرده و هرگز تقصیری متوجه فرد یا جامعه نیست.

اعتقاد به تناسخ به این شکل، گذشته از این که از نظر فلسفی نادرست است، از نظر اجتماعی نیز پیآمدهای غلطی دارد و میتواند اهرمی در دست زیاده خواهان باشد تا رفاه خود را معلول پارسایی دوران دیرینه، و بدبختی بیچارگان را نتیجه زشتکاری آنان در زندگیهای قبلی قلمداد کنند و از این طریق ظلم و بی‌عدالتی موجود را توجیه کرده و صدای مظلومان را خاموش کنند.

شاید به خاطر همین انگیزه بوده است که‌اندیشه تناسخ در سرزمینهایی مانند هند رشد نموده که فاصله طبقاتی زیادی در آن حاکم بوده است.

از دیگر زمینه‌های باور به تناسخ میل به جاودانگی و غلبه بر مرگ نزد کسانی است که هویت انسان را در حضور دنیوی می‌دانند، این امر را به خصوص در فرقه‌هایی که در پی جبران مرگ رهبر خود هستند مشاهده می‌کنیم، شرور و مصائب زندگی انسان و حیوانات نیز از دلایل دیگر این باور است.[۱]

انواع تناسخ

تناسخ ملکی

تناسخ ملکی در اصصلاح فلسفی عبارت است از این که نفس انسانی، با توجه به ارتباط و عشقی که بین جسم و روح وجود دارد، با از بین رفتن و مرگ بدن اول، بدون فاصله زمانی و بدون وقفه، وارد بدنی دیگر شود.[۲]

تناسخ نزولی

این قسم از تناسخ عبارت است از انتقال روح کامل نشده به جایگاهی پایین‌تر، مانند انسانی دیگر یا حیوان یا گیاه یا جماد. خود این قسم از تناسخ بر چهار گونه است که عبارتند از «نَسخ» و «مَسخ» و «رَسخ» و «فَسخ» بیان می‌کنند[۳][۴]

  • نسخ: انتقال روح انسان به جسم انسان دیگر
  • مسخ: انتقال روح انسان به جسم حیوان
  • رسخ: انتقال روح انسان به جسم گیاه
  • فسخ: انتقال روح انسان به جسم جماد

برخی آیات قرآن کریم به وقوع نوعی مسخ اشاره دارد. همانند آیاتی که بیان دارد گروهی از یهودیان به واسطه نافرمانی در مقابل دستور الهی، تبدیل به بوزینه شدند:

وَ لَقَدْ عَلِمْتُمُ الَّذینَ اعْتَدَوْا مِنْکمْ فِی السَّبْتِ فَقُلْنا لَهُمْ کونُوا قِرَدَةً خاسِئینَ (ترجمه: به طور قطع از حال کسانی از خودتان، که در روز شنبه نافرمانی و گناه کردند، آگاه شدهاید! ما به آنها گفتیم: «به صورت بوزینه‌هایی راندهشده درآیید!)[ ۲–۶۵]
فَلَمَّا عَتَوْا عَنْ ما نُهُوا عَنْهُ قُلْنا لَهُمْ کونُوا قِرَدَةً خاسِئینَ (ترجمه: هنگامی که در برابر آنچه از آن نهی شده بودند سرکشی و نافرمانی کردند، به آنها گفتیم: «به شکل میمون‌هایی رانده شده در آیید!)[ ۷–۱۶۶]

البته تبدیل شدن این افراد به بوزینه، با مسخ مورد نظر در این مقاله که در بالا توضیح داده شد، متفاوت است.

تفاوت مسخ و تناسخ
در تناسخ، روح پس از جدایی از بدن خویش، به جنین یا بدن دیگر تعلق می‌گیرد، ولی در مسخ، روح از بدن جدا نمی‌شود. بلکه تنها شکل و صورت بدن تغییر می‌کند تا انسان تبهکار خود را به صورت حیوان دیده و از آن رنج ببرد. به تعبیر دیگر نفس انسان تبهکار از مقام انسانی به مقام حیوانی تنزل نمی‌کند.[۵]

تناسخ صعودی

تناسخ صعودی به معنای انتقال روح از یک مرتبه و مرحله پایین‌تر به مرحله بالاتر است. مثلا روح از جسم نباتی به بدن حیوان منتقل می‌شود و سپس در مرحله بعد به جسم انسانی و در مرحله بعد، از جسم انسانی به مراتب بالاتر روحانی یا طبق نظر بعضی به فرشته یا جرم آسمانی منتقل می‌شود.[۶]

تناسخ ملکوتی

این قسم از تناسخ عبارت است از انتقال نفس از بدن دنیوی به بدن اخروی‌ای که با اخلاق و ویژگی‌هایی که در دنیا کسب کرده است، تناسب دارد. این قسم از تناسخ به عقیده فلاسفه، نه تنها ممکن است بلکه واقع نیز شده است. این مسأله در ادبیات دینی، با عنوان تجسم اعمال بیان شده است.[۷] مباحثی که در ادامه مطرح می‌شود، مربوط به تناسخ مُلکی است ولی تناسخ ملکوتی مورد قبول برخی حکما و فلاسفه مسلمان است.


تفاوت دیدگاه ها

تنها وجه اشتراک میان معتقدان به تناسخ، عقیده به انتقال روح از جسمی به جسم دیگر است، اما در مورد علت و نوع و سرانجامِ تناسخ عقیدۀ واحدی مشاهده نمی‌شود. بعضی فقط به انتقال روح انسان به جسم انسان دیگر معتقدند، بعضی انتقال روح انسان به بدن حیوانات را هم جایز می‌دانند، و بعضی انتقال به گیاه و جماد را هم می‌پذیرند.[۸]

در باره جهت سیر روح نیز عقاید متفاوت است؛ بعضی فقط به سیرصعودی روح قائل‌اند و بعضی سیر نزولی را هم قبول دارند.

بعضی معتقدند روح همواره از بدنی به بدن دیگر می‌رود و این سیر هرگز به پایان نمی‌رسد، بنابراین بهشت و دوزخ در همین دنیاست، بهشت صورت‌های نیکو و لذات دنیوی است و دوزخ صورتهای زشت مثل تن بیمار یا ناقص یا بدن حیوانات پست و رنجهای دنیوی.[۹]

و برخی دیگر این سیر را متناهی می‌دانند.[۱۰] نزد فیلسوفان معتقد به تناسخ، روح یا نفس اگر پس از مرگ به تجرد کامل و قطع پیوند با جهان مادّی نرسیده باشد، ناگزیر در اجساد می‌ماند تا این تجرد حاصل شود.


تفاوت رجعت و تناسخ

تناسخ یعنی بازگشت دوباره روح پس از مرگ در جسمی دیگر ولی رجعت بازگشت روح به همان بدنی است که لحظۀ مرگ از آن جدا شده است. در جریان عزیر نبی در قرآن به چگونگی زنده شدن مردگان پس از مرگ اشاره شده است.[۱۱]

تناسخ و اعتقادات دینی

تناسخ با اعتقادات ادیان آسمانی، به خصوص معاد، سازگار نیست. بر اساس آیات قرآن کریم و روایات مربوط به معاد و سرنوشت انسان پس از مرگ، روح پس از مرگ در عالم برزخ، که بین دنیا و قیامت قرار دارد، باقی می‌ماند تا در روز قیامت که خدا دوباره بدن انسان را برمی‌انگیزد تا پاداش و کیفر اعمال خود را ببیند.

حَتَّی إِذا جاءَ أَحَدَهُمُ الْمَوْتُ قالَ رَبِّ ارْجِعُونِ. لَعَلِّی أَعْمَلُ صالِحاً فیما تَرَکتُ کلاَّ إِنَّها کلِمَةٌ هُوَ قائِلُها وَ مِنْ وَرائِهِمْ بَرْزَخٌ إِلی یوْمِ یبْعَثُونَ (ترجمه: آنها هم چنان به راه غلط خود ادامه میدهند تا زمانی که مرگ یکی از آنان فرارسد، میگوید: «پروردگار من! مرا بازگردانید. شاید در آنچه ترک کردم و کوتاهی نمودم، عمل صالحی انجام دهم!» ولی به او میگویند: چنین نیست! این سخنی است که او به زبان میگوید و اگر بازگردد، کارش همچون گذشته است! و پشت سر آنان برزخی است تا روزی که برانگیخته شوند!)[ ۲۳–۹۹و۱۰۰]

همه مسلمانان، به جهت اینکه تناسخ با اعتقاد به معاد که از ضروریات دین است و نیز مخالفت با آیات قرآن و روایات کافر می‌دانند. حدیثِ مشهور «مَن دانَ بالتناسخ فهو کافر» (هر که به تناسخ گراید کافر است) از این جمله است. همچنین در توقیع امام زمان، از محمد بن نُصَیر نُمَیری که معتقد بهغلو و تناسخ بوده تبری جسته شده است.[۱۲] تضعیف راویانِ معتقد یا متهم به تناسخ نیز بطلان این عقیده را در نظر شیعه نشان می‌دهد.[۱۳] این امر به خصوص از آن جهت اهمیت دارد که دسته مهمی از اهل تناسخ را غلات شیعی تشکیل می‌دادند و همین امر موجب نسبت دادن تناسخ به شیعه شده است.[۱۴]

اهل سنّت نیز اعتقاد به تناسخ را منجر به تکفیر شمرده‌اند[۱۵] و استدلال تناسخیان به آیات و روایات را ابطال کرده‌اند.[۱۶] در احادیث به ویژه بر انکار بهشت و دوزخ اخروی به عنوان عامل اصلی تکفیرِ اهل تناسخ تأکید شده است.[۱۷]

عقیده به تناسخ در طول تاریخ اسلام با بسیاری عقاید دیگر آمیخته است، معمولاً اِباحه گری و لازم ندانستن انجام واجبات را به باورهای تناسخیان افزوده‌اند که احتمالاً یکی از عوامل آن اعتقاد غُلات به رفع تکلیف در صورت شناختن امام بر حق بوده است. طبق برخی روایات شیعی، تناسخیان به مشبهه هم نزدیک می‌شوند، از آن جهت که اصولاً خدا را به صورت انسان، مثلاً امامان خود، تصور می‌کنند.[۱۸] اعتقاد به ادوار و اکوار، به ویژه در دوره‌های بعدی، معمولاً متصل به تناسخ شمرده شده است، چنان که اسماعیلیه را که از دَوْر و کَوْر سخن می‌گویند متهم به تناسخ کرده‌اند.[۱۹]

پیشینه عقیده به تناسخ

در دوره قبل از اسلام

تناسخ از طریق منابع متعددی در سرزمینهای اسلامی شناخته شده است که هند و یونان از مهمترین آنها بوده‌اند. در آیین های مختلف هندی، از جمله آیین بودا، صورتهایی از اعتقاد به تناسخ از دیرباز رایج بوده است. سخن ابوریحان بیرونی که تناسخ را در مقایسه با یوم السبت یهودیان و تثلیث مسیحیان و شهادت بر توحید مسلمانان، نشانه و مشخصۀ هندوان می‌خواند،[۲۰] حاکی از شناخت مسلمانان از این امر است.

یونانیان باستان نیز تناسخ را می‌شناختند و آن را به مصریان نسبت می‌دادند. افلاطون هم تناسخ را مطرح کرده است.[۲۱] و همین سنّت از افلاطون به نوافلاطونیان و غُنوسیان منتقل شده است، تا جایی که بسیاری فرقه‌های غنوسی از جمله مانویان که ظاهراً تحت تأثیر آیین های هند هم بوده‌اند به نوعی تناسخ اعتقاد داشته‌اند.[۲۲] با ترجمه آثار فلسفی یونان و رواج عقاید مانویان در عصر عباسی، این باور به جهان اسلام هم رسید.

علاوه بر اینها، باید به مفهوم مسخ اشاره کرد که در ادیان ابراهیمی وجود دارد. احتمالاً آشنایی بعضی اعراب جاهلی با تناسخ از همین مقوله مسخ بوده است.[۲۳] در اعتقادات اعراب آمده که مار را صورت مسخ شده جن‌ها می‌دانستند.[۲۴] اعتقاد به تناسخ روح در بدن انسانی را هم به اعراب جاهلی نسبت داده‌اند.[۲۵]

در دوره اسلامی

با توجه به اینکه به تمام مسلمانان، معتقند که اعتقاد به تناسخ، باعث می‌شود که شخص از دایره اسلام خارج می‌کند، لیکن برخی گروهها هستند که هم خود را مسلمان می‌دانسته‌اند و هم به تناسخ باور داشتند. این گروه‌ها عبارتند از:

غُلات

غلات تناسخ را بیشتر به معنای خاصِ انتقالِ روح الاهی در ائمه می‌دانستند. چنان که کیسانیه یا مختاریه، پیروان مختار ثقفی (متوفی ۶۷ق)، تصور می‌کردند روح خدا در پیامبر(ص) حلول کرده و از پیامبر(ص) به حضرت علی(ع) و امام حسن(ع) و امام حسین(ع) منتقل شده و سپس به محمد بن حنفیه، فرزند امام علی(ع)، رسیده است.

فرقه‌های مختلفِ منشعب از اینان، مثل حارثیه و حربیه و بَیانیه، و دیگر فرقه‌های غلات، مثل خَطّابیه و راوندیه و جناحیه و مُخَمَّسه و عَلبائیه، نیز به تناسخ روح الاهی در امام خود اعتقاد داشتند.[۲۶]

تناسخ نزد اینان به حلول نزدیک می‌شود و تفکیک دقیق این دو را دشوار می‌کند، چنانکه به فرقه‌های مختلف حلولیه، مثل پیروان عبدالله بن سبا که قائل به الوهیت امام علی(ع) شمرده شده است، نسبت تناسخ هم داده‌اند،[۲۷] همچنین ابوالحسین ملطی (متوفی ۳۷۷ق)، نویسنده التنبیه و الرد علی اهلِ الاهواء و البِدَع، یکی از قدیمترین کتب ملل و نحل، اصحاب تناسخ را فرقه‌ای از حلولیه خوانده[۲۸] و عبدالقاهر بغدادی (متوفی ۴۲۹ق) گروهی از حلولیه را در زمرۀ تناسخیه شمرده است.[۲۹]

البته در میان عقائد غلات، علاوه بر تناسخ روح الهی، اعتقاد به تناسخ روح انسانها نیز دیده می‌شود.[۳۰]

برخی معتزلیان

غیر از غلات، نام چند تن از معتزلیان، که از نظریه پردازان مهم معتزلی نیستند، در شمار معتقدان به تناسخ آمده است. افرادی همانند احمدبن خابِط (حابِط) (درگذشته ۲۳۲)، احمدبن ایوب بن بانوش(مانوش)، فضل حَدَثی از شاگردان نَظّام، و نیز فرقۀ حِماریه که به احمدبن خابط منسوب‌اند.[۳۱] عبدالقاهر بغدادی[۳۲] و به تبع او ابوالمظفر اسفراینی،[۳۳] ابن ابی العوجاء را هم به فهرست معتزلیان تناسخی افزوده‌اند.

نُصیریه و دروزیه

همچنین نُصَیریه و دروزیه نیز به تناسخ معتقدند. دروزیان معتقدند، نفس پس از مرگ به بدن دیگری منتقل می‌شود؛ زیرا بدن چیزی جز پیراهن برای (قمیص) نفس نیست. آنان انتقال نفس انسان به بدن حیوان را نپذیرفته‌اند.[۳۴]

نصیریه معتقدند تناسخ کیفر ارواح عاصی است که در ازل بر خداوند که او را معنا می‌خوانند شوریدند، خداوند آنان را به زمین فرستاد و اسیر بدنهای مادّی کرد؛ کسی که معنا را بشناسد می‌تواند از تناسخ رهایی یابد، از بدن خود رها شود و به ستاره تبدیل گردد تا به آسمان‌ها و به غایت خویش باز گردد.[۳۵]

اهل حق

اهل حق، همچون دیگر معتقدان به تناسخ، مرگ را پایان قطعی زندگی و متضمن انقطاع حضور روح در این جهان و عبور آن به عالمی دیگر نمی‌دانند. آغاز هر زندگی به پیشواز مرگ رفتن و هر مرگ آغاز زندگی مجددی است،[۳۶] اما زندگی و مرگ‌های پیاپی برای نجات انسان است.[۳۷] هرکس باید هزار بدن(دون) پنجاه ساله را در جهان بگذراند و در صورتی که در این مدت پاک شده باشد، به حق ملحق می‌شود و در غیر این صورت باید باز دونهای دیگری را بپیماید.[۳۸]

همچنین گفته شده کسی که عملش نادرست باشد و بر اساس قواعد حقیقت عمل نکرده باشد، در زندگی بعدی به حیوانی کثیف تبدیل خواهد شد و جهنم را خواهد دید.[۳۹]

بعضی اهل حق خواسته‌اند عقیدۀ «دون به دون» خود را غیر از تناسخ هندوان معرفی کنند که آن تناسخ بی‌پایان است و «دون به دون» نهایتی دارد و سپس روح برای حسابرسی به عالم بعد خواهد رفت. لکن در تناسخ عدد خاص یا پایان پذیر بودن شرط نشده و «دون به دون» نیز نوعی تناسخ است.

برخی اعراب

با شروع طغیان‌های قومی بر ضد سلطه اعراب و شورش‌های اعراب بر حکام اموی و عباسی، عقیده به تناسخ رواج وسیعی یافت. پیروان ابومسلم خراسانی و مقنّع و بابک خرّمدین، همچون بسیاری از فرقه‌های شورشی غلات، معتقد به تناسخ شمرده شده‌اند.[۴۰] می‌توان حدس زد که برای تضمین دوام رهبری شورش، اعتقاد به وجود نوعی فرّه الهی در رهبر شورش، ضروری بوده است. این عنصر برتر با مرگ رهبر لزوماً به رهبر بعدی منتقل می‌شده است. روح الاهی که غلات در رهبر و امام خود فرض می‌کردند، به خصوص در میان فرقه‌هایی که پس از مرگ محمد بن حنفیه پدید آمدند و اغلب اختلافشان بر سر تعیین فردی بود که روح الاهی به او منتقل شده است، نمونه‌ای از این معناست. درباره بابک گفته شده که مدعی بود روح «جاویدان»، رهبر فرقه سیاسی دینی خرّمدینان، به او منتقل شده است.[۴۱]

برخی شعوبیه

در گروه‌های شعوبی متأخر، قوّت اعتقاد به تناسخ می‌تواند نتیجه همین امر بوده باشد.[۴۲] در دوره‌های متأخر، فرقه‌های جعلی و التقاطی معمولاً به تناسخ معتقد بوده‌اند، از جمله یزیدیان، آذر کیوانیان، نقطویان، پسیخانیان.[۴۳]

رد تناسخ ملکی با آیات و روایات

تناسخ ملکوتی باطل نیست و شواهد محکمی نیز در آیات و روایات دارد. اما تناسخ مُلکی که همان تناسخ مصطلح است، علاوه بر اینکه خود دلیل محکمی ندارد، با ادله و استدلال‌های عقلی فراوان و آیات و روایات معصومان بسیاری نیز رد شده است. در آیات قرآن کریم، به صراحت بازگشت روح به دنیا را نادرست دانسته شده است. گذشته از اینکه رجعت برخی افراد به کلی با تناسخ تفاوت دارد.

حَتَّی إِذا جاءَ أَحَدَهُمُ الْمَوْتُ قالَ رَبِّ ارْجِعُونِ. لَعَلِّی أَعْمَلُ صالِحاً فیما تَرَکتُ کلاَّ إِنَّها کلِمَةٌ هُوَ قائِلُها وَ مِنْ وَرائِهِمْ بَرْزَخٌ إِلی یوْمِ یبْعَثُونَ (ترجمه: آنها هم چنان به راه غلط خود ادامه میدهند تا زمانی که مرگ یکی از آنان فرارسد، میگوید: «پروردگار من! مرا بازگردانید. شاید در آنچه ترک کردم و کوتاهی نمودم، عمل صالحی انجام دهم!» ولی به او می‌گویند: چنین نیست! این سخنی است که او به زبان میگوید و اگر بازگردد، کارش همچون گذشته است! و پشت سر آنان برزخی است تا روزی که برانگیخته شوند!)[ ۲۳–۹۹و۱۰۰]

در آیۀ دیگری خداوند از نالۀ کافران در روز قیامت خبر می‌دهد که دنبال راهی برای خروج از عذاب می‌گردند:

رَبَّنا أَمَتَّنَا اثْنَتَینِ وَ أَحْییتَنَا اثْنَتَینِ فَاعْتَرَفْنا بِذُنُوبِنا فَهَلْ إِلی خُرُوجٍ مِنْ سَبیلٍ (ترجمه: پروردگارا! ما را دو بار میراندی و دو بار زنده کردی اکنون به گناهان خود معترفیم آیا راهی برای خارج شدن (از دوزخ) وجود دارد؟)[ ۴۰–۱۱]

در این آیه تنها دوبار زنده شدن بیان شده است، یک بار در دنیا و بار دیگر در قیامت.

روایات نیز بر بطلان این باور دلالت می‌کنند. امام رضا(ع) فرمود: هرکس معتقد به تناسخ باشد به خدای بزرگ کافر شده و بهشت و جهنم را تکذیب کرده است. «مَنْ قَالَ بِالتَّنَاسُخِ فَهُوَ کافِرٌ بِاللَّهِ الْعَظِیمِ مُکذِّبٌ بِالْجَنَّةِ وَ النَّارِ»[۴۴]

امام صادق(ع) در پاسخ از اعتقاد به تناسخ فرمود: معتقدین به تناسخ راه دین را رها کرده و گمراهی‌ها را برای خود زینت داده‌اند. «إِنَّ أَصْحَابَ التَّنَاسُخِ قَدْ خَلَّفُوا وَرَاءَهُمْ مِنْهَاجَ الدِّینِ وَ زَینُوا لِأَنْفُسِهِمُ الضَّلَالاتِ»[۴۵]

دلایل عقلی رد تناسخ

دلیل اول: تعلق دو نفس به یک بدن

  • مقدمه۱. اجسام نباتی، حیوانی و انسانی، دارای نفس است.
  • مقدمه۲. جسمی که نفس دارد، موقعی که آمادگی برای پذیرش روح و نفس را داشت، آن روح از جانب خدا به او داده می‌شود.
  • مقدمه۳. هر بدن و جسمی، نفسی مختص به خود دارد و نمی‌تواند بدون نفس باشد؛
  • مقدمه۴. در فرایند تناسخ، بدنی که نفس می‌خواهد به آن بپیوندد، بر اساس مقدمات قبلی، خودش یک نفس دارد و حالا نیز یک روح و نفس جدید به او تعلق می‌گیرد؛
  • مقدمه۵. خاصیت و ویژگی نفس، تدبیر کارهای بدن و برطرف کردن نیازهای آن و دستور دادن به آن است؛
  • در نتیجه، اگر تناسخ درست باشد و اتفاق بیفتد، لازمه‌اش این است که یک بدن، دارای دو روح و دو نفس بشود و چون هر نفس، تدبیر و کارکرد خاص خود را دارد، دو نفس در یک بدن ممکن نیست، زیرا هر یک میخواهد به صورتی دستور دهد و لازمه آن، بی‌نظمی و از بین رفتن انسان است.

علاوه بر اینکه، وجود دو نفس در یک بدن، خلاف چیزی است که هر کسی در درون خود می‌یابد که یک نفس بیشتر ندارد.[۴۶][۴۷]

دلیل دوم: عدم هماهنگی میان نفس و بدن

  • مقدمه۱. ترکیب بدن و نفس یک ترکیب واقعی و حقیقی است نه یک ترکیب ساختگی و از قبیل ترکیب‌های صنعتی یا ترکیب‌های شیمیایی؛
  • مقدمه۲. در جایی که ترکیب میان اجزا، ترکیب حقیقی باشد، یک نحوه وحدت و اتصالی میان اجزاء ایجاد می‌شود؛
  • مقدمه۳. نتیجه این وحدت میان اجزا این است که نفس انسانی، هماهنگ با تکامل بدن پیش می‌رود؛
  • مقدم۴.نفس در نتیجه وحدت و هماهنگی‌ای که با تکامل بدن پیدا کرده است، به مرور از حالت جنینی به انسان کامل تبدیل و یکسره در حال تکامل است؛
  • حال، در فرض تناسخ، بدنی که تکامل یافته است همراه با یک نفسی می‌شود که کمالاتی را به دست آورده است و در این صورت، هماهنگی و اتحادی میان آن‌ها ایجاد نمی‌شود و هر یک دیگری را کنار می‌زند و در نتیجه در این صورت، هماهنگی‌ای بین نفس و بدن ایجاد نمی‌شود و نفس نمی‌تواند در بدنی که خودش کامل شده، کاری را انجام دهد.[۴۸]

دلیل سوم: لزوم تساوی

اگر تناسخ درست باشد، باید تعداد موجودات زنده همیشه یکسان باشد تا روح با فوت یک بدن بلافاصله وارد بدن دیگری شود، چرا که روح بدون بدن حتی در دیدگاه اهل تناسخ ناممکن است، در این صورت لازم است تعداد موجودات زنده همواره یکسان باشد و روشن است که تعداد موجودات زنده یکسان نیست. علاوه بر اینکه سؤال می‌شود ارواح اولیه چگونه پدید آمدند و در میان ایشان تفاوتها و سختی‌ها و راحتی‌ها چگونه قابل توجیه است؟

دلیل چهارم: عدم امکام جریان حکمت تناسخ در برخی افراد

اگر وضع فعلی هرکس حاصل کارهای گذشتۀ اوست و افراد برحسب اعمال خود به درجات پایینتر یا بالاتر می‌روند، در مورد عالیترین درجه خیر و پایینترین درجه شر این مشکل پیش می‌آید که امکان فرا رفتن یا فرود آمدن سلب می‌شود. یعنی اگر پیامبر یا فرشته که در عالیترین مرتبه خیر قرار دارند ثوابی کنند، درجه بالاتری وجود ندارد که به پاداش عملشان به آن برسند، و اگر پایینترین مرتبۀ شر مرتکب گناهی شود مرتبه فروتری وجود ندارد که کیفر گناهش شود.[۴۹]

دلیل پنجم: نادرست بودن حکمت تناسخ

یکی از دلایل تناسخیان، توجیه رنجهایی بود که علت آن را متوجه نشده و برای توجیه آن گناهان زندگی قبلی را مطرح می‌کردند. ولی با توجه به فلسفه زندگی در دنیا و امتحان‌های الهی و اینکه برخی رنج‌ها مقدمه‌ای برای رسیدن به کمالات نفسانی و ثوابهای آینده است، دلیل آنها پایه و اساس خود را از دست می‌دهد.

بنابراین اگر همه رنج‌ها و مصیبت‌ها نتیجه کردارهای زشت گذشتۀ فرد باشد باید هر مصیبت دیده‌ای را بتوانیم سرزنش و تحقیر کنیم در حالی که اهانت و تحقیر کودکان و حیوانات کاری غیرمعقول است و رنجهای بسیاری افراد از جمله پیامبران معصوم الهی در جهت رشد و کمال ایشان است نه پیامد گناهان زندگی سابق.[۵۰]

دلیل ششم: ناکافی بودن حکمت تناسخ

اگر رنج، کیفر گناه است، بنابراین باید با توبه شخص گناهکار یا راضی شدن صاحب حق، این رنجها نیز پایان بیابد و مثلاً بیمار با توبه بهبود یابد. در حالیکه چنین نیست و این سختی‌ها با توبه از بین نمی‌رود.[۵۱]

علاوه براینکه رنجی هم که انسان برای به واسطه خطای خود یا به جهت دفع کردن ضرری از خود متحمل می‌شود، هرگز نمی‌تواند کیفر محسوب شود، مثلاً انسان خود را در طلب علم و ادب یا در تجارت یا درمان به زحمت می‌افکند اما این کار را برای سود می‌کند.[۵۲]

دلیل هفتم: فراگیر نبودن حکمت تناسخ

بسیاری از کافران و فاسقان در راحت و نعمت به سر می‌برند، پس اگر مطابق سخن تناسخیان این افراد پاداش نیکی‌های گذشتۀ خود را می‌بینند و باید آنان را تکریم کنیم و به آنان احترام بگذاریم نه اینکه آنان را به واسطه طمع کاری و بدکاری سرزنش کنیم.[۵۳]

بنابراین، اینکه رنج‌ها به واسطه گناهان سابق ماست و لذت‌ها به واسطه نیکی‌های سابق، عمومیت ندارد.

دلیل هشتم: به یاد نیاوردن بدن سابق

در صورت قبول تناسخ باید حداقل بخشی از گذشته خود را در بدن سابق به یاد آوریم، در حالی که اصلا هیچ کسی چنین چیزهایی را به یاد نمی‌آورد.

البته ممکن است گفته شود که چون این انتقال طول کشیده است یا اینکه به واسطه انتقال، یک زمانی بین کارهای عقل و پردازش‌های آن وقفه افتاده است، به همین جهت، بدن سابق خود را به یاد نمی‌آوریم.

جوابی که در برابر این احتمال داده شده این است که امور مهم در زندگی هر فردی، امری نیست که به واسطه گذر زمان از یادها بروند. حال این چه زندگی سابقی در همین دنیاست که به یاد هیچ کسی نمی‌آید.[۵۴]

جستارهای وابسته

پانویس

  1. برای اطلاعات بیشتر رجوع کنید به دایرۀ المعارف دین، ذیل "reincarnation" و "transmigration"؛ د. دین و اخلاق، ذیل "transmigration"
  2. صلبیا، فرهنگ فلسفی، ج۱، ص۲۵۸.
  3. عضدالدین ایجی، المواقف، ص۳۷۴؛ تهانوی، ذیل مادّه.
  4. برای تعاریف دیگر نک: ابن حزم، الفصل، ج ۱، ص۱۶۵؛ نسفی، کشف الحقایق، ص۱۸۷؛ علامه حلّی، الاسرار الخفیة، ص۳۹۹؛ سبزواری، ج۵، ص۱۹۵.
  5. سبحانی، جعفر، منشور عقائد امامیه،‌ ۱۳۷۶ش، ص۱۹۵.
  6. شهرستانی، نهایۀ الاقدام، ص۳۷۸؛ احمد طَبْرِسی، ج ۲، ص۳۴۴؛ نسفی، کشف الحقایق، ص۱۸۸؛ عضدالدین ایجی، الواقف، ص۳۷۴؛ صدرالدین شیرازی، المبدأ و المعاد، ص۴۳۸
  7. صدرالمتالهین، ص۲۳۲
  8. ابن حزم، الفصل، ج ۱، ص۱۶۶؛ فخررازی، المطالب العالیة، ج ۷، ص۲۰۱؛ فخررازی، البراهین در علم کلام، ج۱، ص۳۲۳؛ نسفی، کشف الحقایق، ص۱۸۹۱۹۰؛ علامه حلّی، الاسرار الخفیة، ص۳۹۹؛دایرۀ المعارف دین، ذیل "transmigration"
  9. مَلَطی، ص۲۷، ۲۹؛ بغدادی، اصول الدین، ص۲۳۵؛ هفتادوسه ملت، ص۳۰۳۱؛ مهدی لدین اللّه، ص۷۳-۷۴.
  10. میرک بخاری، ص۳۷۴.
  11. بقره، آیه ۲۵۹.
  12. احمد طبرسی، ج ۲، ص۴۷۴ ۴۷۵
  13. برای نمونه رجوع کنید به ابن داوود حلی، ص۲۲۹؛ علامه حلی، خلاصة الاقوال، ص۳۲۱؛ مازندرانی، ج ۱، ص۲۹۴
  14. مفید، تصحیح الاعتقاد، ص۶۹؛ ابن عساکر، ج ۲۷، ص۳۷۶؛ امینی، الغدیر، ج ۲، ص۲۵۲۲۵۳.
  15. رجوع کنید به ابن حزم، المحلی، ج ۱، ص۲۶؛ جندی، ج ۱، ص۲۵۱؛ حطا، ج ۸، ص۳۷۱۳۷۲؛ دسوقی، ج ۴، ص۳۰۲
  16. برای نمونه رجوع کنید به جَصّاص، ج ۲، ص۵۵؛ ابن حجر عسقلانی، ج ۲، ص۱۵۵؛ مبارکفوری، ج ۵، ص۲۲۲
  17. برای نمونه نک: مجلسی، ج۲۵، ص۱۳۶، ج ۵۳، ص۱۳۰؛ دسوقی، ج ۴، ص۳۰۲.
  18. احمد طبرسی، ج ۲، ص۳۴۴
  19. منهاجی أسیوطی، ج ۲، ص۲۷۴
  20. ابوریحان بیرونی، ص ۳۸.
  21. نک: دایرة المعارف فلسفه، ذیل "reincarnation"
  22. نک: فلوطین، ج۱، ص۵۱۱.
  23. ابن ابی الحدید، ج۱، ص۱۱۹.
  24. ابن منظور، ذیل «رأی»؛ برای اطلاعات بیشتر نک: به طُرَیحی، ذیل «ارنب”، «ذأب”، «عقرب”، «وزغ”
  25. مجلسی، ج ۷، ص۲۵؛ طباطبائی، ج ۱۸، ص۱۷۴
  26. سعد اشعری، ص۲۶، ۳۹، ۵۹؛ علی بن اسماعیل اشعری، ص۶؛ بغدادی، الفرق، ص۲۷۲۲۷۳؛ برای توضیح بیشتر نک: سعد اشعری؛ نوبختی، جاهای متعدد
  27. برای نمونه نک: بغدادی، الفرق، ص۲۷۲
  28. ملطی، التنبیه و الرد،ص۲۹
  29. الملل والنحل، ص۱۱۷
  30. برای نمونه رجوع کنید به سعد اشعری، ص۴۴ ۴۵، ۴۸-۴۹.
  31. بغدادی، الفرق، ص۲۷۳۲۷۷؛ شهرستانی، الملل و النحل، ج ۱، ص۶۰۶۲
  32. بغدادی، الفرق، ص۲۷۳
  33. سفراینی،ص۸۱.
  34. ابوعزالدین، ص۱۴۶۱۴۷.
  35. مفضل بن عمر، ص۴۹۵۱؛ برای اطلاعات بیشتر نک: مفضل بن عمر، جاهای متعدد؛ د. اسلام، چاپ دوم، ذیل ayriyya" ¤"Nus؛ اشتروتمان، ص۸۹ ۱۱۴.
  36. نیک نژاد، گنجینه، ص۱۱۴.
  37. خرده سرانجام‌، ص۵۷۷-۵۷۸
  38. همو، ص۴۴
  39. ذیل تذکره اعلی‌، ص۱۶۸.
  40. جوهری، ذیل خرم؛ ابن کثیر، ج ۱۰، ص ۸۱، ۱۴۲، ۱۵۴، ۲۷۰؛ ابن خلدون، ج ۳، ص ۲۳۳، ۲۵۹
  41. مقدسی، ج ۶، ص ۱۱۵؛ ابن ندیم، ص ۴۰۷.
  42. ذکاوتی قراگزلو، ص۶۲-۶۳
  43. کیخسرو اسفندیار، ج ۱، ص۲۷۵-۲۷۶؛ ذکاوتی قراگزلو، ص۶۲-۷۳؛ د. اسلام، چاپ دوم، ذیل "Tanasukh"
  44. عیون أخبار الرضا، ج‌۲، ص۲۰۰
  45. بحارالانوار، ج۴، ص۳۲۱.
  46. حلی، کشف المراد، ص۱۱۳
  47. ملاصدرا، اسفار، ج ۹، ص۱۰۹.
  48. ملاصدرا، اسفار، ج ۹، ص۳۲.
  49. شهرستانی، نهایة الاقدام، ص۳۹۵.
  50. قاضی عبدالجبار، المغنی، ج ۱۳، ص۴۰۵ ۴۰۸؛ قاضی عبدالجبار، شرح الاصول الخمسة، ص۴۸۷؛ طوسی، الاقتصاد، ص۸۸-۸۹.
  51. قاضی عبدالجبار، المغنی، ج ۱۳، ص۴۱۰
  52. قاضی عبدالجبار، المغنی، ج۱۳، ص۴۱۴-۴۱۵
  53. قاضی عبدالجبار، المغنی، ج۱۳، ص۴۰۹.
  54. قاضی عبدالجبار، المغنی، ج۱۳، ص۴۱۱-۴۱۲؛ قاضی عبدالجبار، شرح الاصول الخمسه، ص۴۸۷-۴۸۸؛ نیز نک: طوسی، الاقتصاد، ص۸۸-۸۹؛ محقق حلّی، ص۱۰۹؛ هفتادوسه ملت، ص۳۱.

منابع

  • قرآن کریم
  • ابن حجر عسقلانی، فتح الباری: شرح صحیح البخاری، بیروت: دارالمعرفه، بی‌تا.
  • ابن حزم، الفصل فی الملل و الاهواء و النحل، چاپ محمدابراهیم نصر و عبدالرحمان عمیره، بیروت ۱۴۰۵/۱۹۸۵.
  • ابن حزم، المحلّی، چاپ احمد محمد شاکر، بیروت: دارالجیل، بی‌تا.
  • ابن خلدون؛ ابن داوود حلّی، کتاب الرجال، چاپ محمدصادق آل بحرالعلوم، نجف ۱۳۹۲/۱۹۷۲، چاپ افست قم، بی‌تا.
  • ابن عساکر، تاریخ مدینة دمشق، چاپ علی شیری، بیروت ۱۴۱۵۱۴۲۱/ ۱۹۹۵۲۰۰۰.
  • ابن قدامه مقدسی، الشرح الکبیر، در ابن قدامه، المغنی، بیروت ۱۴۰۳/۱۹۸۳.
  • ابن کثیر، البدایة و النهایة، چاپ علی شیری، بیروت ۱۴۰۸.
  • ابوحاتم رازی، کتاب الاصلاح، چاپ حسن مینوچهر و مهدی محقق، تهران ۱۳۷۷ش.
  • ابوحاتم رازی، اعلام النبوة، چاپ صلاح صاوی و غلامرضا اعوانی، تهران ۱۳۵۶ش.
  • ابوریحان بیرونی، کتاب البیرونی فی تحقیق ماللهند، حیدرآباد دکن ۱۳۷۷/۱۹۵۸.
  • احمدبن علی جصاص، احکام القرآن، چاپ عبدالسلام محمدعلی شاهین، بیروت ۱۴۱۵ق/۱۹۹۴م.
  • احمدبن علی طبرسی، الاحتجاج، چاپ محمدباقر موسوی خرسان، بیروت ۱۴۰۱ق/۱۹۸۱م.
  • احمدبن یحیی مهدی لدین اللّه، کتاب المنیة و الامل فی شرح الملل و النحل، چاپ محمدجواد مشکور، بی‌جا، ۱۹۸۸.
  • اسماعیل بن حماد جوهری، الصحاح: تاج اللغة و صحاح العربیة، چاپ احمد عبدالغفور عطار، قاهره ۱۳۷۶، چاپ افست بیروت ۱۴۰۷
  • ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغة، چاپ محمد ابوالفضل ابراهیم، قاهره ۱۳۸۵/۱۳۸۷/ ۱۹۶۵/۱۹۶۷، چاپ افست بیروت، بی‌تا.
  • تبصرة العوام فی معرفة مقالات الانام، منسوب به سیدمرتضی بن داعی حسنی رازی، چاپ عباس اقبال، تهران ۱۳۶۴ش.
  • جعفربن حسن محقق حلّی، المسلک فی اصول الدین، چاپ رضا استادی، مشهد ۱۳۷۳ش.
  • حسن بن موسی نوبختی، فرق الشیعة، چاپ محمدصادق آل بحرالعلوم، نجف ۱۳۵۵/ ۱۹۳۶.
  • حسن بن یوسف علامه حلّی، خلاصة الاقوال فی معرفة الرجال، چاپ جواد قیومی، قم، ۱۴۱۷ق.
  • حسن بن یوسف علامه حلّی، الاسرار الخفیة فی العلوم العقلیة، قم ۱۳۷۹ش.
  • خلیل بن اسحاق جندی، مختصر خلیل، ج ۱، بیروت ۱۴۱۶/۱۹۹۵.
  • سعدبن عبداللّه اشعری، کتاب المقالات و الفرق، چاپ محمدجواد مشکور، تهران ۱۳۶۱ش.
  • شهفوربن طاهر اسفراینی، التبصیر فی الدین و تمییز الفرقة الناجیة عن الفرق الهالکین، چاپ محمد زاهد کوثری، قاهره ۱۳۵۹/۱۹۴۰.
  • صدرالمتالهین، صدرالدین محمد، الشواهد الربوبیه فی المناهج السلوکیه، تصحیح و تعلیق: سید جلال الدین آشتیانی، مشهد، المرکز الجامعی للنشر، ۱۳۶۰ش، چاپ دوم.
  • صلبیا، جمیل، فرهنگ فلسفی، ترجمه: منوچهر صانعی دره بیدی، تهران، حکمت، ۱۳۶۶ش، چاپ اول.
  • عبدالحسین امینی، الغدیر فی الکتاب و السنة و الادب، ج ۲، بیروت ۱۳۹۷/۱۹۷۷.
  • عبدالرحمان بن احمد عضدالدین ایجی، المواقف فی علم الکلام، بیروت: عالم الکتب،] بی‌تا.
  • عبدالقاهربن طاهر بغدادی، کتاب اصول الدین، استانبول ۱۳۴۶/ ۱۹۲۸، چاپ افست بیروت ۱۴۰۱/۱۹۸۱.
  • عبدالقاهربن طاهر بغدادی، کتاب الملل و النحل، چاپ البیرنصری نادر، بیروت ۱۹۷۰.
  • عبدالقاهربن طاهر بغدادی، الفرق بین الفرق، چاپ محمد محیی الدین عبدالحمید، بیروت: دارالمعرفه،] بی‌تا.
  • عبدالملک بن عبداللّه امام الحرمین، کتاب الارشاد، چاپ محمدیوسف موسی و علی عبدالمنعم عبدالحمید، مصر ۱۳۶۹/۱۹۵۰.
  • عزیزالدین بن محمد نسفی، کشف الحقایق، چاپ احمد مهدوی دامغانی، تهران ۱۳۵۹ش.
  • علی بن اسماعیل اشعری، کتاب مقالات الاسلامیین و اختلاف المصلّین، چاپ هلموت ریتر، ویسبادن ۱۴۰۰/۱۹۸۰.
  • علیرضا ذکاوتی قراگزلو، «تناسخ و نحله‌های شعوبی متأخر»، معارف، دورة ۱۷،ش ۲ (مرداد آبان ۱۳۷۹).
  • فخرالدین بن محمد طریحی، مجمع البحرین، چاپ احمد حسینی، تهران ۱۳۶۲ش.
  • فلوطین، دورة آثار فلوطین، ترجمة محمدحسن لطفی، تهران ۱۳۶۶ ش.
  • قاضی عبدالجبار بن احمد، المغنی فی ابواب التوحید و العدل، ج ۱۳، چاپ ابوالعلاء مصنفی، قاهره ۱۳۸۲/۱۹۶۲.
  • قاضی عبدالجبار بن احمد، شرح الاصول الخمسة، چاپ عبدالکریم عثمان، قاهره ۱۴۱۶/۱۹۹۶.
  • کیخسرو اسفندیار، دبستان مذاهب، چاپ رحیم رضازاده ملک، تهران ۱۳۶۲ ش.
  • محمد عبدالرحمان مبارکفوری، تحفة الاحوذی بشرح جامع الترمذی، بیروت ۱۴۱۰/۱۹۹۰.
  • محمد علی بن علی تهانوی، موسوعة کشاف اصطلاحات الفنون و العلوم، چاپ رفیق العجم و علی دحروج، بیروت ۱۹۹۶.
  • محمدبن ابراهیم صدرالدین شیرازی، الشواهد الربوبیة فی المناهج السلوکیة، با حواشی ملاهادی سبزواری، چاپ جلال الدین آشتیانی، مشهد ۱۳۴۶ ش، چاپ افست تهران ۱۳۶۰ش.
  • محمدبن ابراهیم صدرالدین شیرازی، المبدأ و المعاد، چاپ جلال الدین آشتیانی، قم ۱۳۸۰ش.
  • محمدبن ابراهیم صدرالدین شیرازی، الحکمة المتعالیة فی الاسفار العقلیة الاربعة، تهران ۱۳۳۷ش.
  • محمدبن احمد دسوقی، حاشیة الدسوقی علی الشرح الکبیر، بیروت، داراحیاء الکتب العربیه، بی‌تا.
  • محمدبن احمد ملطی، التنبیه و الرّد علی اهل الاهواء و البدع، چاپ محمدزاهدبن حسن کوثری، قاهره،۱۳۶۹ق.
  • محمدبن احمد منهاجی أسیوطی، جواهرالعقود و معین القضاة و الموقعین و الشهود، چاپ مسعدعبدالحمید محمد سعدنی، بیروت ۱۴۱۷/۱۹۹۶.
  • محمدبن حسن طوسی، الاقتصاد الهادی الی طریق الرشاد، تهران ۱۴۰۰.
  • محمدبن عبدالکریم شهرستانی، الملل و النحل، چاپ محمد سیدکیلانی، بیروت ۱۴۰۶/۱۹۸۶.
  • محمدبن عبدالکریم شهرستانی، کتاب نهایة الاقدام فی علم الکلام، چاپ آلفرد گیوم، قاهره، بی‌تا.
  • محمدبن عمر فخررازی، المطالب العالیة من العلم الالهی، چاپ احمد حجازی سقا، بیروت ۱۴۰۷/۱۹۸۷
  • محمدبن عمر فخررازی، البراهین در علم کلام، چاپ محمدباقر سبزواری، تهران ۱۳۴۱۱۳۴۲ش.
  • محمدبن مبارکشاه میرک بخاری، شرح حکمة العین، چاپ جعفر زاهدی، مشهد ۱۳۵۳ش.
  • محمدبن محمد مفید، تصحیح الاعتقاد بصواب الانتقاد، أو، شرح عقائدالصدوق، قدم له و علق علیه هبة الدین شهرستانی، قم ۱۳۶۳ش.
  • محمدصالح بن احمد مازندرانی، بشرح اصول الکافی، با تعلیقات ابوالحسن شعرانی، چاپ علی عاشور، بیروت ۱۴۲۱/ ۲۰۰۰.
  • مطهر بن طاهر مقدسی، کتاب البدء و التاریخ، چاپ کلمان هوار، پاریس ۱۸۹۹۱۹۱۹، چاپ افست تهران ۱۹۶۲.
  • مفضل بن عمر، کتاب الهفت الشریف من فضائل.
  • نجلا. ابوعزالدین، الدروز فی التاریخ، بیروت، ۱۹۹۰.
  • هادی بن مهدی سبزواری، شرح المنظومة، چاپ حسن حسن زاده آملی، تهران ۱۴۱۶/۱۴۲۲.
  • هفتادوسه ملت، یا، اعتقادات مذاهب: رساله‌ای در فرق اسلام از آثار قرن هشتم هجری، چاپ محمدجواد مشکور، تهران: عطائی، ?] ۱۳۴۱ش.
  • EI 2 , s.vv. "Nus ¤ayriyya" (by H. Halm), "Tana ¦sukh" (by D. Gimaret)
  • Encyclopaedia of religion and ethics , ed. James Hastings, Edinburgh: T. and T. Clark, 1980-1981, s.v. "transmigration"
  • The Encyclopedia of philosophy ed. Paul Edwards, New York: MacMillan, 1972, s.v. "reincarnation" (by Ninian Smart)
  • The Encyclopedia of religion , ed. Mircea Eliade, New York: Mac Millan, 1987, s.vv. "reincarnation" (by J. Bruce Long), "transmigration" (by R. J. Zwi Werblowsky)
  • R. Strothmann , "Seelenwanderung bei den Nus ¤air ¦â", Oriens , 12(1959)

پیوند به بیرون